منوچهر خان حكيم
282
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بازوبند را به بازويش ببند و اگر دختر باشد بر گيسوى او ببند تا عقل به هم رساند كه پدر او چگونه كسى بوده است . پس راشيه شروع به گريه كرد و گفت : اى شهزاده ! هنوز لب من از وصال تو شيرين نشده ، اين چه زهر فراقى است كه در حلق من مىريزى ؟ ! شهزاده او را در كنار گرفت ، دلدارى بسيار كرد و يراق پوشيده ، بيرون آمد . اسكندر فرمود كه اردو كوچ كرده ، خسرو هفت كشور رايت فتح آيت را به جانب ملك سرانديب تحريك داده ، روانه شدند . بردن غياثان ديو فرهنگ را و گرفتن پادشاه و وزير سرانديب را اما ناقل گويد چند كلمه از غياثان ديو گوش كنيد كه چون غياثان ديو ، فرهنگ را ربوده بدر رفت ، بر روى هوا تنورهزنان همهجا مىرفت تا آنكه به كوهسارى رسيد كه در زمان فرامرز ابن رستم ديوى بود كه او را هراس هفتسر مىگفتند كه در آن كوهسار قرار داشت . بر هوشمندان ظاهر است كه او را هفتسر نبود ، اما از بس كه بدذات و ظالم بود ، مردم او را هفتسر مىگفتند . القصّه ، كه غياثان از روى هوا سرازير شده بر در مغارهء هراس بر زمين آمد و فرهنگ را بر زمين نشانيد . پارهاى بر او نظر كرد و بعد از آن گفت : اى آدميزاد ! تو كيستى كه چون من تو را ربودم اهل اردو آن همه بيتابى و فرياد مىكردند ؟ و از براى من بگو طلسم را كه شكسته است . فرهنگ گفت كه : طلسم را فريدون شكست و مرا فرهنگ مىگويند و نبيرهء رستم زابليم كه او تخم ديوان را برانداخت . غياثان گفت : بگو از نسل رستم به غير از تو كسى مانده است ؟ فرهنگ گفت : همين من و طور ثانى از نسل او ماندهايم . غياثان گفت كه : اگر به غير از تو ديگر نمانده بودى ، من تو را كباب كرده مىخوردم تا نسل او از روى زمين مىافتاد ؛ اما چون يكى ديگر از شما مانده است ( 182 ) من تو را در بند مىكشم تا طور را نيز به چنگ آورم ، آنگه هردو را يك بار كباب نمايم . پس غياثان فرهنگ دلاور را برده در زندان هراس در بند كشيد و تختهسنگ بسيار عظيمى را كه صد نفر نمىتوانست برداشت آورد بر در آن مغاره انداخت و خود رفته در بالاى تخت هراس تكيه كرده در